
آخرین حرف من عاشق نشو هیچ کس با وفا نیست

محاکمه عشق…
جلسه محاکمه عشق بود
و قاضی عقل ،
و عشق محکوم به تبعید به دورترین نقطه مغز شده بود
یعنی فراموشی ،
قلب تقاضای عفو عشق را داشت
ولی همه اعضا با او مخالف بودند
قلب شروع کرد به طرفداری از عشق
آهای چشم مگر تو نبودی که هر روز آرزوی دیدن اونو داشتی
ای گوش مگر تو نبودی که در آرزوی شنیدن صدایش بودی
و شما پاها که همیشه آماده رفتن به سویش بودید
حالا چرا اینچنین با او مخالفید؟
همه اعضا روی برگرداندند و به نشانه اعتراض جلسه را ترک کردند
تنها عقل و قلب در جلسه ماندند
عقل گفت :دیدی قلب همه از عشق بیزارند !
ولی من متحیرم که با وجودی که عشق بیشتر از همه تو را آزرده
چرا هنوز از او حمایت میکنی !؟
قلب نالید:که من بدون وجود عشق دیگر نخواهم بود
و تنها تکه گوشتی هستم که هر ثانیه کار ثانیه قبل را تکرار میکند
و فقط با عشق میتوانم یک قلب واقعی باشم .
پس من همیشه از او حمایت خواهم کرد حتی اگر نابود شوم…
یه روز بهم گفت: می خوام باهات دوست بشم.اخه میدونی من اینجا خیلی تنهام..
بهش لبخند زدم و گفتم: اره میدونم. فکر خوبیه . منم خیلی تنهام
یه روز دیگه بهم گفت: می خوام تا ابد باهات بمونم. اخه میدونی من اینجا
خیلی تنهام
بهش لبخند زدم و گفتم: اره میدونم. فکر خوبیه. منم خیلی تنهام
یه روز دیگه بهم گفت: می خوام برم یه جای دور.جایی که هیچ مزاحمی
نباشه. وقتی همه چیز حل شد
تو هم بیا اونجا. اخه میدونی من اینجا خیلی تنهام
بهش لبخند زدم و گفتم: اره میدونم. فکر خوبیه. منم خیلی تنهام
یه روز تو نامه برام نوشت: من اینجا یه دوست پیدا کردم. اخه میدونی من
اینجا خیلی تنهام
براش یه لبخند کشیدم و زیرش نوشتم: اره میدونم.فکر خوبیه. منم خیلی
تنهام
یه روز دیگه تو نامه برام نوشت: من قراره با این دوستم تا ابد زندگی کنم.
اخه میدونی من اینجا خیلی تنهام
براش یه لبخند کشیدم و زیرش نوشتم: اره میدونم .فکر خوبیه . منم خیلی
تنهام
حالا دیگه اون تنها نیست و از این بابت خوشحالم و چیزی که بیشتر از اون
خوشحالم میکنه اینه که هنوز
نمیدونه که من خیلی خیلی تنهام

ميدوني وقتي خدا داشت من و بدرقه مي كرد بهم چي گفت ؟؟؟
جايي كه ميري
مردمي داره كه مي شكننت
نكنه غصه بخوري؟
من همه جا باهاتم
تو تنها نيستي
تو كوله بارت ، عشق ميذارم، كه بگذري
قلب ميذارم ، كه جا بدي
اشك ميدم ، كه همراهيت كنه
و مرگ ، كه بدوني آخرش بر ميگردي پيش خودم
پس هيچوقت تنها نيستي

يادته يه روزي بهم گفتي :
هر وقت خواستي گريه کني برو زير بارون ، که نکنه نامردي اشکهاتو
ببينه و بهت بخنده ...
گفتم : اگه بارون نيومد چي؟!
گفتي : اگه چشم هاي قشنگ تو بباره آسمون گريه اش ميگيره ...!
گفتم : يه خواهش دارم ؛ وقتي آسمونِ چشام خواست بباره تنهام نذار ...
گفتي : به چَشم ... !
حالا امروز من دارم گريه ميکنم اما آسمون نمي باره ...!
و تو هم اون دور دورا ايستادي و داري بهم ميخندي ... !!!

نمیدانم چرا رفتی ؛ شاید خطا کردم
تو بی آن که به فکر غربت چشمان من باشی ؛ رفتی
رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه بارید
رفتی و بی تو انگاری کسی گفت :
تو هم در پاسخ این بی وفایی ها ؛ بگو در انتخاب عشق خطا کردم
و من در اوج پاییزی ترین ویرانی یک دل
نمی دانم چرا ؟
برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم

اگه يه روز دلت خواست گريه كني به من بگو قول نميدم بتونم بخندونمت اما ميتونم باهات گريه كنم ..اگه يه روز خواستي ازينجا بري نترس بهم بگو قول نميدم بتونم تورو از رفتن باز دارمت اما ميتونم باهات بيام ..اگه يه روز نخواستي صداي كسي رو بشنوي بهم بگو قول ميدم سكوت كنم . اما اگه يه روز صدام كردي و جوابي نشنيدي زود بيا دنبالم شايد اين منم كه به تسلاي تو نياز دارم

شاید خبر نداشتم. شاید نمیخواستم بدونم. ولی حالا میدونم چي میخوام
آدمها متولد میشن و از دنیا میرن. آدمها عوض میشن. آدمها گاهی میخندن و گاهی گریه میکنن. آدمها همیشه عاشق نیستن
نمیدونم کی و کجا، بر سر چه اتفاقی، به خاطر چه چیزی یا در هنگام انتخاب کدام تصمیمی ممکنه من هم عوض بشم
خب من هم یه آدم هستم. درست مثل آدم! اشتباه میکنم. به بیراهه میرم
اما دوست دارم حتی اگه شکستم، حتی اگه از یاد همه رفتم، حتی اگه روزی رسید که هیچکس من رو به خاطر نیاورد
من همچنان عاشق بمونم ولی نه عاشق ....! و فقط من، فقط خود من میدونم که این عشق یعنی چی

براي شکستن دل يه لحظه وقت کافيه ....
اما براي اينکه از دلش در بياري شايد هيچ وقت فرصت پيدا نکني....
مي شه بعضي ها رو مثل اشک از چشمات بندازي ....
اما نميتونم جلوي اشکي را بگيرم که با رفتن....
تو از چشمانم جاري مي شه

+ نوشته شده توسط ¤¯`°•_¸ ¤«مریم»¤ ¸_•°´¯¤ در سه شنبه 22 مرداد1387 و ساعت
3:32 PM |